تبليغاتX
درياي عشق

درياي عشق

دریای عشق

اینم عکسی خانوادگی از کاکا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:10  توسط  مهر  | 

تمام تنهایی دنیا امشب با من است!!!

سکوت ، سکوت و سکوت ... 

در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند...

گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند...

کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده...

کیست که مرا در این حال بفهمد...

می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات...

خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!!

چه سخت است برای مرد...

« گریه »

می فشارد بغض گلویم...

سخت کرده نفس کشیدنم را...

به گریه های تو حسودیم می شود!!!

شاید عذاب من همین باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:44  توسط  مهر  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط  مهر  | 

دلت اينجا دلت آنجاست ميدانم دلت با ما ولی تنهاست ميدانم

دلت آزرده از طوفان پايزيست دلت آشفته چون درياست ميدانم

دلت يک شام باران خورده را ماند دلت غمگين ولی تنهاست ميدانم

دلت داغ شقايق را به دل دارد دلت سوزان دلت صحراست ميدانم

دلت داستان يک فصل طولانيست دلت صبح شب يلداست ميدانم

دلت آکنده از عطر عبادتهاست دلت سجاده معناست ميدانم

دلت ميراث دار رنج محنتهاست دلت دردی کش ميناست ميدانم

دلت دولت سرای عشق و الفتهاست دلت عاشق دلت شيداست ميدانم

دل پاکت دل گسترده و بازت برابر با همه دنياست ميدانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:33  توسط  مهر  | 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

....اما به آیه های بدش اعتنا نکن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:8  توسط  مهر  | 

رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي

گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي

رفت و نگاهي ام نكردبه اين مسافر غريب

كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب

رفت و نگامو نديد كه غرق بارونو غمه

از اين همه درد هرچي بگم بازم كمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم

با يك بغل شعرو غزل كه گم شده تو زندگيم

رفت و كتاب عشقمو زير غبار روزگار

از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بي قرار

رفت و كبوتراي عشق واسش بهونه ميگيرن

گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن

رفت و نگفت كه كي مياد نگفت بي يادم ميمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:0  توسط  مهر  | 

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط  مهر  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:33  توسط  مهر  | 

جزیره

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط  مهر  | 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

آن دم که با توام همه حالم از آن من

آن دم که با توام پرم از شعر و از شراب

می ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام سبکم مثل ابرها

سیمرغ کی رسد به بلند آسمان من

بنگر طلوع خنده ی خورشید بر لبم

زان روشنی که کاشتی ای باغبان من

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

خود خوانده ای به گوش من این مهربان من

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط  مهر  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:32  توسط  مهر  | 

در چشمه ی کدام تبسم بجویمت...

تنها نگاه بود  وتبسم میان ما...تنها نگاه بود وتبسم...

اما نه گاهی از بت هیجان ها بی تاب میشدیم...

گاهی که قلب هامان میکوفت سنگین...

گاهی که سینه هامان چون کوره میگداخت...

دست تو بود ودست من این دوستان پاک...

کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند...

وزین پل بزرگ...پیوند دست ها...

دل های ما به خلوت هم راه داشتند...

یکبار دیگر نیز...

یادت اگر باشد...

وقتی توراهی سفر بودی...

یک لحظه ..وای تنها یک لحظه...

سر رو شانه ها هم اوردیم...با هم گریستیم...

تنها نگاه بود وتبسم میان ما...ما پاک زیستیم...

ای بازگشت از صدف سال های پیش...

ای باز گشته از سفر خاطرات دور...

با من بگو حکایت خود تابگویمت...

اکنون من وتوایم...همان خنده ونگاه...

ان شرم جاودانه...ان دست های گرم...ان قلبهای پاک...

ان راز های مهر که میان منو توبود...

دوریم ...هر دو...دور...

با اتش نهفته به دل های بی گناه...تا جاودان صبور...

ای اتش شکفته...اگر او دوباره رفت...در سینه کدام محبت بجویمت...؟

ای جان غم گرفته...بگو دور از ان نگاه ...

در چشمه ی کدام تبسم بجویمت...؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:27  توسط  مهر  | 

لحضه های تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:14  توسط  مهر  | 

...من همون

من همون تنها ترینم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم

 من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت می مونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو می خونم

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم

تو همونی که ارزومه دستمو توو دست گرم تو بزارم

من همون دریای دردم که می خوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خندهات می خندم

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست می میرم

تو همون فرشته ی نجاتی که یه روز میای و نمی زاری من بمیرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:6  توسط  مهر  | 

عاشقانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 21:12  توسط  مهر  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:54  توسط  مهر  | 

اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

...همه وقت... همه جا

!!!من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

...تو بدان این را تنها تو بدان

...تو بیا... تو بمان با من تنها تو بمان

...جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب

...من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

...اینک این من که به پای تو درافتادم باز

...ریسمانی کن از آن موی دراز

...تو بگیر... تو ببند... تو بخواه

...پاسخ چلچه ها را تو بگو

...قصه ابر هوا را تو بخوان

...تو بمان با منِ تنها... تو بمان

...در دل ساغر هستی تو بجوش

...من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

!!!...آخرین جرعه این جامِ تهی را تو بنوش


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:51  توسط  مهر  |